| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
عروسی آینه شمعدونو خریدیم....لباس عروسو کت شلوار رو هم....وسایل سفره عقد...الان داریم مارتارو آماده می کنیم تا پخش بشن......نوار سلکت می کنیم.ببخشید سی دی .هر چی یه ربط نصفه نیمه ای به عروسی داشته باشه......... این روزا از این حرفا زیاد می شنوم: خاله لباس می خواد چی بدوزه؟ عمه اینا چی می خوان بدن؟ النگو یا انگشتر؟ موهاتو طوری ببریم بالا که از داماد بلندتری نشی یانه؟ برم طلاهامو واسه عروسی تو عوض کنم نه؟؟؟؟؟ ! این لباسه منو چاق نشون نمی ده؟ جون من؟ فامیلای اونام مثه ما با کلاس هستن یا نه؟ و هزار جور حرف عجیب و غریب و سوال بی جواب دیگه...........که گاه واقعا حال آدمو بد می کنه و فکرشو مشغول.......... اما من اینجام.....نمی دونم چرا به تنها چیزی که فکر نمی کنم این چیزاست؟نه اینکه ذوقشو نداشته باشم اما انگار همه چی داره توی خوای اتفاق می افته......توی هپروت...اما جالبه..همه چیش........ کاش تا تهش خوش باشیم.......... کاش خوشبخت باشیم.......... اینقدر توی این چند وقته زندگی های بد و پر تنش دیدم که گاه و بیگاه با تردید از هم می پرسیم: یعنی امکان داره ما خوشبخت بمونیم؟ و توی ذهنمون این تردید سه هزار بار زنگ می زنه...... بابابزرگ همه همه همه آدما تو دلاشن یه حفره هایی دارن از آدمایی که خیلی دوستشون داشتن و حالا دیگه نیستن... یا مردن یا به نوعی از دست رفتن و این نبود و این از دست رفتنه باعث شده هی بیشتر و بیشتر یاد اونا بیا فتن............یعنی شاید اگه زنده بودن پشت مادر و خواهر یارو هم حرف می زدن و روزی صدبار باهاش دعوا می کردن اما همینکه می ره.اووووه چه غوغایی که بپا نمی شه........... مثل همیشه این روده درازی ها رو کردم که بگم دلم واسه بابابزرگم تنگ شده.... بابابزرگم یه مرد واقعا خوب بود...که از دید خیلی ها واقعا بد بود!!! اما از دیدمن واقعا خوب و بد بود.....به هر حال بابابزرگم که بود!!! یه روزایی که واسه باغ آب می یود من و با یک بیل و یه یک حلب روغن پرآب که مشهدی ها بهش می گن تین! برمیداشت و اگه شب بود فانوس هم می بردیم و می رفتیم سر درختا و راه باز می کردیم و آب می دادیم بهشون..........خوش می گذشت..به من و کنجکاوی هام...به اون و درختاش.........نوه اولش بودم...... بعد خیلی یکهو بدون هیچ پیش زمینه ای ۹ روزه دوتا سرطان گرفت و مرد.....۴ سال پیش بود....آخر امتحانای دوره لیسانس بود.......خیلی سنگین بود..از همون لحظه تا الان.......تحملش رو نداشتم....بنابراین هیچ کدوم از مراسمش رو نرفتم....یعنی اصلا مشهد نرفتم.........نتونستم.... امروز روز پدره.......اگرچه امسال یه جورایی یه بابای دیگه هم پیدا کردم.( بابای اون).......اما دلم می خواست بابابزرگم بود......با اون لهجه مشهدی اش که همیشه پر از حرفای بی ادبی بود و مامانمو کفری می کرد تا بگه: حاج آقا تورو خدا... بچه ها یاد می گیرن!!! دلم می خواست بود.........عجیب این حفرهه این روزا عمیق شده.........می شه امشب بیای به خوابم؟؟؟ نسل وسط نه اینوری ان نه اونوری....خودشون هم بیچاره ها گیر افتادن........نسل وسط همونایی ان که هنوز تکلیفشونو هیچکسی معلوم نکرده و توی این سی سال بعد از انقلاب سردرگم تر شدن...حتی به راحتی می شه گفت دست پرورده همین انقلابن....... نماز نمی خونن ...اما قسمشون به مولا علی یه...........حجاب ندارن اما همه نذراشون واسه حرم اما رضا و کربلا و ...است.......اگه کار بدی بکنن....شبش خواب جهنم می بینن.......اما بچه مسلمون نیستن....تو چپی ها که می رن راستی می زنن....تو راستی ها که می رن به جرم چپ بودن بیرونشون می ندازن............حالا این وسط موندن با هزار صد و ده تا مشکل حل نشدنی.... بعدنا وقتی این آدما بزرگ شدن...کافیه بخورن به تور یک نسل وسطی دیگه.... اونوقت دیگه خر بیار و باقالی بار کن............. اصول مشخص ندارن. نمی دونن بگن مشروب می خورن یا نه..؟ .... بگن نماز نمی خونن یا بگن گاهی می خونن؟ بگن عذاب وجدان می گیرن یا بی خیال خدا پیغمبر شن؟بیچاره ها......بیچاره ما.................................................................. خيالبافی شمال بودم....اولین سفر دوتایی....خیلی خیلی خوش گذشت.... اصولا من معتقدم که هیچ جا شمال نمی شه....بگذریم توی این سفر یه اتفاق بسیار جالب افتاد...شاید هم من با یه اتفاقی که مدت های قبل افتاده بود تونستم ارتباط برقرار کنم.....توی این چند روزه بیشتر از بقیه با یه بچه دوسال و نیمه بودم....خیالبافی بچه های ستودنیه....همیشه هممون این حرف کلیشه ای رو می زنیم که کاش هنوز بچه بودیم اما واقعا من شایان رو که دیدم(اسمش شایان بود راستی!) باز به این موضوع نظرم جلب شد...اینکه چقدر ورود به دنیای پر از شگفتی بچه ها جالب و گاه سخته.... به شایان گفتن که توی جنگل میمون هست که موز می خوره و شیری که خرگوش کوچولوهارو می خوره و راسو و دارکوب و یک سری حیوونایی که من مدت هاست اسمشونو هم یادم رفته بود مثل هدهد!!!! بعد که می رسی به جنگل باید سعی کنی تو هم آقا شیره رو پیدا کنی......... تفاوت بچه ها اینه که به محض اینکه تو بگی به به آقا شیره رو ببین که داره اون خرگوشه رو می گیره اونم سریع بدون اینکه اکس مصرف کنه با تو همراه می شه و آقا شیره رو تمام قد می بینه حتی میمون ها و یکهو که به خودت می یای می بینی یه باغ وحشی دور و برتو گرفته و یه صداهایی می شنوی که بقیه نمی شنون.......... من لذت می برم...........زیاد زیاد..............و بازهم سلام علیک گرم می کنم به دنیای خوش و احمقانه کودکی که هنوز منو رها نکرده....مرسی......... |
||
|
|