| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
لعنتی های اعصاب خورد کن به غریبه ها اعتماد نکن.... تو هیچ شرایطی.... از امشب شبی بیست بار از روی این می نویسی........... زيدان و سالينجر ۱ هرچقدر اين چندروزه صبر کردم تا خودمو قانع کنم که در مورد زين الدين زيدان و اون ضربه عجيب و غريبش توی بازی فينال ننويسم...نشد که نشد............ برای ما ايرانی ها که اغلبمون علاقه بی دليل و البته بی بديلی به زيزو داريم...و در ميادين ورزشی خودمون هم زياد پيش مياد که بازيکن ها مادر و خواهر هم رو مورد عنايت قرار بدن و بعد هم ضربه ای و اخراج....تقريبا واضح و مبرهن بود که زيدان هم با چنين توهين هايی تحريک شده.....به همين دليل نه تنها توی ايران بلکه توی خارج از ايران هم کسی اونقدرها از کار اين بازيکن کچل خوش تیپ ناراحت و دلگير نشد....امروز هم شرق مطالب بسيار جالبی در مورد اين اتفاق نوشته که لينکش رو اينجا و اينجا براتون می ذارم. ۲ ديروز در شهر کتاب مرکزی نشستی برگزار شد در مورد سالينجر و اوضاع احوال نوشته هاش که توی اين نشست مصطفی مستور و البته دکتر امير علی نجوميان استاد بسيار بسيار عزير من که هرچی در دوره فوق ياد گرفتم از زحمت های ايشون بود....در مورد سالينجر و به خصوص کار آخرش جنگل واژگون صحبت کردند. دکتر نجوميان که شايد در توصيفش بتونم با ذکر نمونه از معلمی که توی انجمن شاعران مرده بازی می کرد و نقشش رو رابين ويليامز ايفا کرده بود بهتون کمکی کرده باشم... در بخشی از صحبت هاش به موضوع جنون در آثار سالينجر اشاره کرد و اين جنون تفکيک ناپذيرو به سه دسته تقسيم کرد که يکی اش هم جنون هنری و شهرت بود... برای همتون اين لينک قاچاقی رو مذارم که توش تمام آثار سالينجر موجود و قابل دانلوده..... ۳ به نظرم اومده که زيدان و سالينجر مثل همن گاهی....نمی دونم دقيقا چه دلايلی برای اين تشابه می تونم جفت و جور کنم اما اين جنونی که باعث می شه تا رفتارهای غير کليشه ای از جفتشون سر بزنه برام ستودنيه...يکی در نوشتن و يکی در فوتبال بازی کردن...آيا زيدان نمی توست مثه يک پسر خوب و سر به زير وقتی بهش توهين شد خودشو بزنه به کوچه علی چپ؟آيا سالينجر نمی تونست مثه يک قصه گوی دم خواب...بياد داستان جنگ واژگونو طوری تموم کنه که نه شخصيت اصلی رو داغون کنه نه خواننده رو زابراه؟ اين جنون ستودنيه.... اين جمله از سرمقاله امروز شرق بسيار به دلم نشست...حيفم اومد شما هم نخونيننش...: به هر حال زيدان بودن چيز كمى نيست. كدام بازيكن را در دنيا مى شناسيد كه بابت برخورد فيزيكى با حريف چنين مورد تمجيد قرار بگيرد؟ ۱۸ تير ياد تمام چاهار پنج سالی که تو کوی دانشگاه تهران زندگی کردم به خير....روزهای پرشوری که همه تو تب و تاب اصلاحات و اتفاقات بعد از دوم خرداد دست به هر کاری می زدن....ياد ۱۸ تير به خير و ياد سالگردهای ۱۸ تير....يادم می ياد از شب ۱۸ تير هر سال شلوغی ها شروع می شد.... بچه ها تشت های حموم رو بر می داشتن...می يومدن روی بالکن اتاق ها و شروع می کردن به شعار دادن....دخترها فقط توی اون خوابگاه پنج هزار نفر بودن.....پسرا چهارده هزار نفر.... تا اينکه کاری کردن که امتحانای پايان ترم خيلی زودتر از ۱۸ تير تموم بشه تا بچه ها زودتر برگردن شهرستان....و هيچوقت ديگه هيچ جا شلوغ نشه و از تشت ها فقط توی حموم استفاده شه.... ۱۸ تير برای من و بچه های اونروزا فقط يه روز به يادموندنی نيست.... غير از اينکه خاطره روزهای خوش دانشجوئيه....خاطره ای تمام و کمال از روال تغيير رويه ايران اين چند ساله است....از اون سال های پرشور تا الان....از اون سال هايی که دانشجو معنی ديگه ای داشت تا الان که دانشجو شده همين دانش پذيرهای شيرينی پزی و دريانوردی در کوه دانشگاه جامع علمی کاربردی.....از اون سال هايی که وزير به خاطر حقوق دانشجوش کنار می رفت.... ياد ۱۸ تير به خير..... راستی هنوز که هنوزه کسی واقعا نمی دونه چرا اونروز اين طوری شد..؟ ! از ما شدن... ..... و من عروس خوشه های اقاقی شدم..... ..... آرايشگاه زنونه ۱ به آرايشگاه های زنونه فکر می کنم.....هر طرف دارن يه کاری می کنن...کاشت ناخون...فرمژه دائم....براشينگ....رنگ...مش....اپيلاسيون...خلاصه هر طرفی يه خبری هست.....اول که وارد می شی يه سری آدم خسته و بی ريختو می بينی که همشون حالشون داره از قيافه هاشون به هم می خوره...لذا تواضع خاصی دارن و با تو در مورد هزار و يک مشکل شوهراشون صحبت می کنن و در اين ميان هزار بار می گن خاک توسرشون...لياقت ما بيش از اينهاست!!!بعدش از طلاهايی که تازه خريداری شده توسط همون خاک توسرها حرف می زنن....بعد می رن سراغ حقوق پايمال شده زنان!!! همزمان مجله صبح و زندگی و خانواده سبز رو هم تورق می کنن..... با عشق مصاحبه های ژوبين و بنيامينو تا ته خونده و فال ماه رو به پايان می رسونن.... بعد منشی آرايشگاه از قسمت مش و رنگ مو صدا می زنه مثلا خااااانوم صغرا....صغرا خانومم عذرخواهی می کنه و می ره موهاش رو به مد روزترين وضعيت در مياره و وقتی برمی گرده احساس می کنه يا خود نيکول کيدمن شده يا خواهر آنجلينا جولی...بعد هم اولين حرفی که پس از چشم و ابرو اومدن بسيار می زنه اينه که فکر می کنی شوهرم خوشش می ياد؟؟؟؟ تو توی دلت می گی «همون خاک بر سره؟؟؟» بگذريم از اين حرفا....اما واقعا اتفاقی که من فکر می کنم فقط توی آرايشگاه های زنونه می يفته اينه که آدما خيلی خوشحال و سر زنده می رن بيرون....اين اتفاق توی آرايشگاه های مردونه نمی يفته....اينم از اونجايی می دونم که منو وقتی بچه بودم هميشه با داداشام می بردن آرايشگاه مردونه و موهامو کوتاه کوتاه می کردن يا بعضا تابستونا کچل می کردن! از توئی آرايشگاه های مردونه مردا با يک مرسی خشک و خالی ميان بيرون و فرقی براشون نمی کنه که به آبميوه فروشی رفته باشن يا آرايشگاه!! ديدن اين همه قيافه شاد لذت بخشه...... ۲ چون کمی از خاله زنکی دور شيم...گزارش های جالب و خوندنی سينا مطلبی رو از آلمان و جام جهانی اينجا بخونين و سعی کنين درک کنين احساس خبرنگاری رو که در مقابل خبرنگار تيم حريف نشسته و تيمش باخته و تصور کنيد لبخندهای موزيانه اون خبرنگارو..... |
||
|
|