| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
دلشوره ۱ از آقايون و خانوم هايی که با بهترين و بدترين الفاظ يادشده با استفاده از همه گونه تکنولوژی روز با زير سوال بردن سواد موسيقی بنده يادآور شدند که آهنگ مکش مرگمای درياکنار محصول سرکار خانوم حميرا است نه هايده ...کمال تشکر رو دارم....و البته دعوتشون می کنم که اين مطلب رو استثنا بخونن........در باب اخلاق اينترنتی ۲ من می گم تا وقتی شنيدن lonely sky کريس د برگ هست که می تونه حداقل برای پنج دقيقه ناقابل تو رو از زمين و زمان دور کنه...هنوزم آدم می تونه دلشو خوش کنه...... ۳ می دونم که اين روزا بايد شادترين و پرشورترين روزهای زندگی ام رو سپری می کنم اما کاملا برعکسه......نه شوری...نه حسی....جز دلشوره........لعنت به اين ده روز باقی مونده که داره ديوونه ام می کنه......... ۴ وبلاگ انگليسی ام از هفته آينده راه می افته..... ۵ هفته آينده بايد پروپوزال تحويل بدم...در حالی که واقعا الان هررو از برر در مورد موضوع پايان نامه ام نمی دونم...... آرژانتين خدايی اش شما فکر نمی کنيد که اگه راهنمايی رانندگی تهران به جای هزينه برای ترافيک هر از چندگاهی يک جام جهانی برگزار می کرد که ايران توی عين هشت تا گروهش بازی داشت...بی شک کمک بزرگتر و ارزانتری به حل ترافيک تهران می کرد...؟؟؟؟؟آدم حال می کنه وقتی فوتبال ايران داره از تلويزيون پخش می شه...خيابونا جون می دن واسه ريس..... خوشم می ياد از اين تب جنون آمیز...ار اين تبی که باعث می شه مانتو فروشای هفت تير که واسه مرگ باباشونم مغازه هاشونو نمی بندن....يک ربع مونده به شروع فوتبال کرکره هاشونو می کشن..... من می گم آرژانتين می بره.... اروبيک در اتوبوس اينکه همه سوار اتوبوس شدن ديگه خيلی حرف تابلوييه...اما چکونگی اين امر مستلزم تمهيدات بسياری است قطعا!!!! جای شما و ديگر برو بچس خالی رفتم شمال ....و سعی کردم بارها و بارها به خودم بگم که يه سفر چهارساعته با اتوبوس که ديگه اين حرفارو نداره ...ای بابا تيتيش بازی رو بذار کنار...اما چشمتون روز بد نبينه....پس از اينکه دقايقی از راه افتادن اتوبوس گذشت...و يه يه ساعتی از فيلم که خدارو شکر از برکت صدای دل انگيز و گوش نواز خواننده بزرگ و عظيم الچثه موسيقی ايران مرحومه مغفوره هايده خانوم که می خوند می خوام برم درياکنار دريا کنار هنوز قشنگه......گم شده بود....خوبم اومد اما کو خواب؟ چه جوری...بی شک اگه يه ترم رو به صورت کامل می رفتم کلاس اروبيک دست و پام نرمش کمتری می کرد...اونم در صورتی که يک دختربچه نود کيلويی کنارم نشسته بود که شديدا خواب بود و هر از گاهی به شکلی کاملا غير ارادی رو من ولو می شد....و بنده مسئوليت پرتاب دقيقه ای اين بچه فيل رو هم به عهده داشتم....خلاصه عين کارتنا صبح که رسيديم موهام سيخ سيخ توی آسمون بود و البته دست و پاهام هم.... با اينهمه دوچرخه سواری توی خزرشهر ارزش اين سختی ها رو داشت.....از دستش ندين.... ۲ امروز سر کلاس يکی از بچه ها عروس شده بود...اول حلقه اش اومد تو...بعد خودش بعد جعبه شيرينی اش......... ۳ اوضاع موسيقی هم که خداروشکر ...بد ضايع شدن اين خواننده هايی که رفته بودن آلمان واسه اجرای سرود جام جهانی.....به يک کدومشون هم اجازه ندادن سروداشونو جرا کنن... می تونين اين يادداشت من رو هم توی شرق بخونين مميز و نشانه ديروز داشتم توی کتاب هفته معرفی آخرين کتاب مرحوم مميز رو قبل از مرگش می نوشتم که اسمش هست «نشانه ها»....توی اين کتاب مرحوم مميز که قطعا نيازی به معرفی نداره که بگم پدر گرافيک مدرن ايران بود....تمامی نشانه ها يا همون لوگوهاش رو از سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۸۴ آورده بود...بعد خيلی جالب بود...نشانه های خيلی معروفی رو می ديدين که کار اون بوده مثل استاندارد...آرم شهرداری تهران...گمرک ايران...خانه سينما....و خيلی آرم و علامت های آشنای ديگه.... ابتدای اين کتاب توی ۱۲ صفحه فقط کارنامه اين آدم نوشته شده بود....فوق العاده بود.....از چاپ بيش از صد مقاله توی نشريات خارجی تا انتشار کتاب ...سخنرانی...تاسيس رشته گرافيک در ايران...فيلمسازی...طراحی دکور و.... موقعی که مميز مرد...وقتی که خيلی ها دلشون سوخت...من فکر می کردم لابد اين جماعت روشنفکر باز دارن يکی از هم تيمی هاشون رو خاک می کنن...اما بعد از خوندن اين کتاب از خودم خجالت کشيدم...واقعا مميز آدم بزرگی بوده.... گاهی اوقات حس می کنم چقدر از بعضی چيزا عقبم.....در واقع از خيلی چيزا..... از رفتن... ۱ الان حدودا ديگه يک ماهی بيشتر می شه که رفته....هنوز هم نمی خوام باور کنم که رفته....بعد از هفت سال.....نه بعد از يک هفت سال معمولی...بعد از هفت سال زندگی که فوق العاده بود...خوش بود...عالی بود و حتی يک لحظه اش هم بدون اينکه عشق پشتش باشه نگذشت....اون چيزی که دو تا آدم از درک می تونن تصور کنن ...توی رابطه ما به صورت کامل اتفاق افتاد... شايد دروغ نگفته باشم که در طول اين هفت سال کمتر از هفت بار دعوا کرديم....هنوز که هنوزه باورش برام سخته.....هنوز تا اسمش رو ميارم زرتی اشکم در مياد...شايد واسه همينه که اسمشو نمی يارم.... می گن که خوش به حالتون که توی اوج از همديگه جدا شدين....اين بهترين شکلشه....من می گم اصلا چه لزومی داشت؟...ما که چيزی کم نداشتيم...ما داشتيم زندگيمونو می کرديم....زندگی با تمام مختصاتش..... از روزی که رفته يه ليوان آب خوش از گلوی من پائين نرفته....رفتنش روی همه چی تاثير گذاشته....حتی روی رفتارام با بقيه....بخشی از آرامشم گم شده...بخش عمده ای از حرف هايی که ديگه زده نشده و توی گلوم مونده.... کی می خواد بفهمه اصلا من چی می گم....؟ حتی نزديک ترين آدما هم نفهميدن...برای همه انگار يه اتفاق قابل انتظار بوده که خوب اين دو تا بايد يه روزی جدا می شدن و حالا اين روز الان رسيده.... گور بابای منطق....دو سال پيش وقتی ديگه از خوابگاه بيرون اومده بوديم...خونه رو گرفتيم...با هم رنگش کرديم...چيديمش...با عشق دو سال توش زندگی کرديم...واسه هر چيزی که از در و ديوارش آويزوون کرديم...ساعت ها فکر کرديم...حالا......مگه می شه به اين خونه جور ديگه ای نگاه کرد؟ ازش بدم اومده...همه جاش می گه... - سلام نسيم جانم....پا شدی...ببينمت...ظهر شده ها...لوس شدی ها...پاشو....بگو غذا چی دوست داری؟..... - نسيمم سلام....من دارم از سرکار ميام دنبالت...بريم سينما؟ بعدشم تا خونه پياده بريم و حرف بزنيم؟ داره بدجوری بهم سخت می گذره.......کی می دونه اينکه آدم از تو بشکنه..خراب شه...بريزه ... يعنی چی؟ اون می گه...ببين اگه توی ايران نبوديم...می شد تا آخرش با هم می مونديم...اما اينجا نمی شه....چاره ای نيست جز ازدواج......اگه واسه خودت هم زودتر پيش می يومد همين کار رو نمی کردی؟ نمی رفتی؟ بعد از تحرير: اين يادداشت تنها برای آزی ...بهترين و صميمی ترين دوستم نوشته شده....ظاهرا بعضی از دوستای خوبم نگران شده بودن...از اون لحاظ !!!! نگران نباشين...از اون لحاظ....مرسی...... ۲ شمارش معکوس شروع شده....۳۰...۲۹....۲۸ روز ......
کتاب جام جهانی فوتبال خب....چند روز بيشتر به شروع جام جهانی نمونده.....به قول حبيب رضايی که توی شرق مدتی پيش نوشته بود جام جهانی زمانيه که وقتی صبح می ری سرکار ... کسی نمی پرسه ازت چرا چشمات قرمزه............. همه اين حرف ها رو زدم که بگم کتاب ما در اومد!!!! کتاب جام جهانی فوتبال.......اين اولين کتاب ماست... تجربه جالبی بود...به هر حال کم و کاستی هاش زياده اما شما خودتون ببخشيد...البته اول بخرين...بعد ببخشين...حتی می تونين هم بخرين هم ببخشين...( در ببخشين دوم از صنعت جناس تام به معنی هديه دادن بهره برده شده است! به نظر می ياد که الان بايد اون سوسک روزنامه ايران بياد بگه نمنه؟؟!!) خلاصه از ديروز کتاب روی همه کيوسک های روزنامه فروشی رفته...يعنی حداقل به ما اينجوری گفتن!!! به نظر من که برای هر ايرانی وطن دوست شهيد پرور با معرفت تيم ملی دوست لازم است که يکی جلد کتاب جام جهانی فوتبال داشته باشد...از من گفتن...پس فردا مشقلزمبه کسی نشم.... خدا خسته است گاهی خيال می کنم خوب اين دغدغه ها خيلی کوچيکن..اونوقت آدمايی که دور و برم هستن می گن دغدغه هات کوچيکن چون نمی فهمی چقدر خدا بزرگه! - ببين چقدر خدا بزرگه که اينهمه کهکشان و ستاره و سياره و ماه و .......آفريده...بعد تو دلت از اين چيزای کوچولو موچولو می گيره..... من می گم شايد خدا الان بعد اينهمه سال فعاليت روی پروژه های بزرگ خسته است...شايد ديگه حوصله نداره به اين چيزای کوچيک برسه.....شايد خدا کمی مسئوليت هاشو فراموش کرده...کاشکی خدا يکيو داشت که می شد آدم بهش شکايتشو بکنه.....گله کنه..... شايد هم بايد صبر کرد خدا خستگی در کنه...شايد يه سفر لازم داره.... بنزين هم که گرون شده................................. خدايا زود باش...عجله دارم...حوصله ام هم سر رفته.........کلی هم کار دارم...مرسی |
||
|
|