| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
خرمگس معرکه! ۱- ديشب تو خونه تنها بودم......خيلی هم می ترسيدم....مشغول ترجمه اين کتابه بودم تا به نمايشگاه کتاب برسه..................... ...................................بعد............................ يه هو يه خر مگسه اومد تو .............تا صبح به طرز فجيعی از تنهايی نجاتم داد........ واقعا ها! آدم خيلی وقتا تنها باشه و وزوز کسی بغل گوشش نباشه و خواب ناراحتتو ناراحت تر نکنه......راحت تره! ۲- فروردين داره تموم می شه و من کلی غمگينم....نه فقط واسه خود فروردين و حال و هواش....بلکه به خاطر اينکه همش فکر می کنم اين بليت های شرکت واحد اتوبوس رانی مال فروردين ماه خيلی خوشگل بودن....اگه ارديبهشت ماه این شکلی نشدن چی؟؟؟؟ خيلی موضوع مهم بود....واقعا با اين نگرانی ها معلوم شد که انرژی هسته ای حق مسلم ماست! ۳- اين دو مورد بالا و اين مورد سوم از انواع بی شمار ......ناله های بورژوايی بودن!!!! ۴- بعد اينهمه روز می ياد........فقط برای چند روز........بعد اينهمه روز بارها و بارها دور ميدون هفت تير راه می ريم.............حرف می زنيم....ذرت می خوريم....خريد می کنيم...نق می زنيم...درد دل می کنيم........ و قاه قاه می خنديم.............بعد اينهمه روز می ياد ...و آزادی رو با خودش می ياره.........آزادی....... بعد اينهمه روز می ياد و انگار هيچوقت نرفته بوده..............هيچوقت........ شل کن....آفرين ...شل کن..... ۱- کاشکی هميشه توی زندگی آدم يه کسايی مثل پرستارها و تزريقاتی ها باشن که دائم بهت تذکر بدن:« شل کن....آفرين ...شل کن.....» تا ما هی يادمون نره که يه وقتايی چقدر خوبه که خودمون رو بزنيم به بی خيالی و به اميد يه لحظه بهتر اون درد و ناراحتی رو تحمل کنيم.... ۲- يلدا ديروز بعد از اينهمه روز که از عيد گذشته به من می گه: «تو يه چيزيت هست از وقتی از مشهد اومدی.....گيجی! نگاهات يه جوری ان....» کلی با خودم فکر کردم...آخه اين يلدا هيچوقت همينجوری حرف نمی زنه....ديدم راست می گه...از ۱۵ فروردين که برگشتم سرکار و بار و زندگی همش گيج ويجی می زنم...همش می پرم از اينور به اونور دنبال کارای عقب افتادم...قبض...شهريه دانشگاه..و اينهمه فکر مشغول...... ۳ شما هميشه به من می گفتين که از هر چی می ترسين بپرين توش...اول و آخرش همينه...الان چندساليه از ايران رفتين...به اون معنی واقعی ازتون خبری ندارم....اما می خوام بدونين هنوز برای من و همه اون دانشجوهايی که اون سالا کنار شما و با شما کار می کردن ....اسطوره اين.... روزهای عجيبی ان برام.....شايد هم چون بهاره و گيجی های خاص خودش رو داره من اين مدلی شدم......... همه آدمها توی برهه هايی از زندگی شون مجبورن تصميم های اساسی بگيرن...توی هر تصميمی هم درصد خطا وجود داره..... من می ترسم................................خيلی زياد............. عيدتون مبارک.... ۸۵ هم اومد......به نظر م بد نمی ياد ....همچين يه سال معمولی مايل به خوب به نظر می ياد..... برای من عيد فقط عيد نيست که...بله....نوروز واسه من يعنی اينکه بری خونه....صبح که پا می شی مامان بابا داشته باشي.....کسی باشه که به زور از خواب بيدارت کنه....خودتو لوس کنی....و يه عالمه فاميلو ببينی ...ذوق رنگ کردن تخم مرغ ها...جارو و پارو و.....شنيدن صدای خواهر و برادرا از هر گوشه خونه خوشحالم....برای همتون سال خوبی رو آرزو می کنم....اميدوارم مثه سال ۸۴ امسال حداقل سال مرگ و مير نباشه!!! |
||
|
|