كنسرو حرف هاي من
 

۱

حسابی هوس کردم يک کلاه و شال گردن بلند بلند بخرم و توی اين برفی که نمی ياد بذارم سرم......

۲

تمرکزم بدجوری اين روزها به هم ريخته....نمی دونم چرا همش حواسم پرت و پلا می شه..... ماها عادت داريم يا توی گذشته زندگی کنيم يا آينده....اينم جزو ون عادات گند شرقيه که کم و بيش به هممون سرايت کرده...اصلا نذر داريم که گذشته رو - حتما هم از نوع تلخشو- فراموش نکنيم. آينده هم که تکليفش معلومه ...فقط بايد نگرانش باشيم و نه اميدوار.....

بهتره کمی عوض شيم....

۳

اين روزها با خودم دائم فکر می کنم که هرکدوم از ما چقدر داريم آرامش بقيه رو بهم می زنيم و چقدر در اين به هم زدن قصد و سو نيت داريمُ چقدر در اين بهم زدن دنبال آرامش برای خودمون می گرديم؟ چقدر می خوايم خودمون رو فقط خالی کنيم و بريم؟

چند وقته که يادمون رفته .........«و بکاريم نهالی سر هر پیچ کلام...ريگی از روی زمين برداريم...وزن بودن را احساس کنيم» ؟؟؟؟

۴

چند وقته که گل از کسی نگرفتين؟؟؟؟چند روز ؟ چند ماه ؟ يا شايد چند سال؟؟؟


 

۱

بازهم ايستگاه قطار....باز هم هيچکسی منتظرم نيست! ديدين آدم حتی وقتی که می دونه هيچکسی منتظرش هم نيست باز به ايستگاه که می رسه چشماش دنبال يکی می گرده.......................

۲

به سرم زده بود....واقعا هر چی دنبال يه انگيزه می گشتم...هيچی نمی ديدم ...همه چی گم شده بود تو کلاف کور فکرهای بيخود.......................به سرم زد که ديگه زندگی نکنم................سه شنبه بعد از ظهر رسيد.....رفتم دانشگاه سر کلاس نمايشنامه معاصر جهان.....شايد کليشه ای و احمقانه به نظر بياد ...اما فکر کردم تا وقتی کسی هست که من تا اين حد قبولش دارم و تا زمانی که اينهمه چيز هست که من فقط و فقط می تونم از اين بشر ياد بگيرم.....می شه زندگی کرد......زندگی به اميد سه شنبه ها ساعت ۵/۴ عصر ...............اينم يه جورشه......................

۳

خيلی هامون عادت کرديم ادای عاشق بودن رو در بياريم.....ادای دوست داشتن.....ادای وفادار بودن.........


 

اين پست رو اختصاص می دم به همه همکارايی که رفتن و به خصوص ....عليرضا برادران....عکاسی که هنوز باورم نمی شه که ديروز اونم توی هواپيما بود...........حالا سوگند و کوثر ....دوقلوهای کوچولو دارن چيکار می کنن.......کی می خواد جواب بده؟

آخرين بار جلوی تئاتر شهر ديديمش.....با يک بلوز سفيد سنتی ...مثل هميشه شاد و پرانرژی.....sms های روزهای عيدش هم هميشه به راه بود....هميشه......کی باور می کنه  به همين کشکي؟؟؟؟؟؟

بايد گفت مرگ دست خداست؟ يا دست شغل های پرمخاطره ای مثه شغل ماست؟ يا دست هواپيماهای اسقاطی که مشتری اش مردم بی زبون کشورهای جهان سومن؟ الان چه کسی جوابگوی حق و حقوق و ادامه زندگی يک زن با نبود همسر با دو تا دختر بچه...اونم توی جامعه بی حساب و کتاب ما است؟؟؟؟؟؟ 


 

من از اونايی نيستم که خيلی عاشق و شيدای پائيزنو و از صدای خش خش درختا شعرشون می گيره و همينطور هی واسه خودشون توی اين فصل خيالبافی می کنن ...اما امروز که توی راه دانشگاه بودم تا مبلغ هنگفتی از پول بی زبون رو به حساب دانشگاه آزاد واريز کنم.....متوجه شدم چقدر لباس پائيز به تن درخت های وليعصر می ياد...واسه همين يه عالمه عکس گرفتم و مثه اين بچه هنری های گيس بسته و ناز نازی با يک ژست صد در صد هنرمندان وسط خيابون زعفرانيه وايستادم و عکس گرفتم!!
*
موبايلم به دليل نپرداختن پولش سه هفته است که قطعه و من خيلی عصبی ام!! بليت سهميه کنسرت شجريانم رو هم فروختم تا شايد مرهمی باشد بر زخم های مخابراتی من.... 
*
ديروز پريروزا تو راه سرکار که بودم يه خانومی با پيکان زرد قناری اش جلوی پام بوق زد و گفت می يای بالا؟ فقط تا پيچ شمرون می رم....گفتم نه....قبل از اينکه حتی بتونم به اين موضوع فکر کنم ...ماشين بعدی اومد...تا نشستم گفت: خانومه مسافر کشی می کرد نه؟ گفتم بله...گفت: خاک بر سر اين زنا! قديما زنا با شاه هم فالوده نمی خوردن!!! گفتم : آخه کار بدی که نمی کنه حاج آقا....شايد احتياج داره....يه هو داد کشيد....گفتم الانه که از ماشين پرتم کنه بيرون....گفت: نه خانوم ادم واسه احتياج دست به اين کارا نمی زنه...............................................................
من مجبورم ضمن ادای نهايت احترام به آقايون مدافع حقوق خانم ها...بگم: خاک بر سر اين مردا.......  
*
امروز خبرگزاری از ما امتحان خبرنويسی گرفت...بلوايی به پا بود که البته بر سر هيچ....ديشب که داشتم کتاب رسم الخط فارسی رو می خوندم....۹۹ درصدش در مورد چگونگی اعراب گذاری ها و نوشتم صحيح کلمات عربی بود تا فارسی........من نمی دونم اين تمدن و فرهنگ ۲۵۰۰ ساله آريايی و هخامنشی و هزار کوفت ديگه کی می خواد به صورت کاربردی خودشو نشون بده.....................؟؟؟


 

۱
اصولا خدا هيچوقت نمی ذاره که تو عميقا فکر کنی که يکی از تو خوشبخت تره ....به محض اينکه تو بشينی و غمباد بگيری که وای ...خوش به حال فلانی....خدا يه چشمه از زندگی اونو بهت نشون می ده که برای هميشه فکر کنی تو خوشبخت تری...........پس ما می تونيم يه نتيجه فوق اخلاقی از اين جريان بگيريم:

اگه با يکی پدر کشتگی داری...بگو خوش به حالش.....

۲
يلدا نرفت...از اين بابت خوشحالم......

۳
تا حالا از کسی متنفر بودين؟؟؟ يعنی وقتی حتی اسمشو می شنوين دلتون بخواد بکشينش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه اينا رو گفتم که بگم کمتر پيش اومده توی زندگی ام از آدمی به اندازه...فرزاد حسني.... اين آقای مجری گوگوری مگوری تلويزيون که ابروهاشو معلوم نيست پيش کدوم آرايشگر خبره برمی داره و آيه و حديث می خونه رو می گم..........وقتی جلوی صفحه تلويزيون ظاهر می شه...حقيقتا اجدادمو ياد می کنم ..............اصلا نمی دونم چرا با اينهمه تنفر اسمشو آوردم توی وبلاگم.......البته اصولا می گن که بد کسی رو نگين خدا سرتون می ياره............!!!!

فکرشو بکنين......فرزاد حسنی..................

۴
هميشه خاطره ها خوب نيستند......تقريبا در اکثر مواقع اصلا خوب نيستند........پائيز ...آبان....اتوبان ها....پلنگ چال.....و يک پرايد مشکی با لامپ های اسپورت شده..............

۵
گاهی بد نيست حتی اگه برای تغيير هم که شده...آدم به قبل برگرده....به گذشته اش که شايد بشه گفت اصلشه....حتی اگه حس پسرفت رو داشته باشه......گاهی خيلی بيشتر از اونی که فکر می کنی آدم به تجربه کردن لحظه هايی توی گذشته اش احتياج داره.....................

پاورقی ۱۰ روز بعد از نوشتن.....:

به من ايراد گرفته شده که چرا دلايل تنفرم رو از فرزاد حسنی ننوشتم؟؟؟خوب ديگه اينم يه جورشه! من از اين آدم بدم می ياد چون فکر می کنه هر کلمه ای که از دهنش در مياد نقل و نبات و در و گهره....چون فکر می کنه جواب های وقيحانه ای که می ده جثورانه اس....چون فکر می کنه فقط يه مجری توی دنياس و اون هم اين گل پسره....چون فکر می کنه خيلی جذاب و البته زيباست...و....فکر کنم واسه متنفر بودن از يه آدم همين دلايل کافی باشه نه؟؟؟