كنسرو حرف هاي من
 

برگزاری کنسرت شجريان هم شده دردسر من ....همه بليت می خوان...آدمايی که حتی سالها ازشون بی خبر بودم هم بليت می خوان....توو خيابونا صف بليت و مردمی که شبا واسه بليت توو اين سرما می خوابن...........................اصلا نمی فهمم.......

............................

خوبم.....

............................

يلدا ممکنه از خبرگزاری بره....اين احمقانه ترين و بدترين اتفاقيه که می تونه برای من در محيط کارم بيفته........چون يکی از انگيزه های اصليم رو از دست می دم.........از اونجايی که خيلی نهارا در اينجا به ما خوش می گذره قراره که يلدا يلقوی اش رو برداره و ظهرا بياد اينجا!!!!!

ديروز به من می گفت....خوب کردی که راستش رو بهش گفتی........برقی که توی چشمای آدمی که راست می گه هست، اميدوار کننده است....اونم دلگرم کرده..................

...............................

خداجونم......ديگه از اينجا به بعدش با تو..........

خدا: اون با من....اون با من......


 

مثلا من آخر زمستونی ام....متولد دی...اما خدايی اش هيچوقت نتونستم با اين سرما کنار بيام...از همون اولين لحظه ای که سوز سرما شروع می شه که اغلب هم در ماه های پائيزی رخ می ده...مثه الان ....من عزا می گيرم تا ارديبهشت...پارسال هم در ارديبهشت ماه از فرط سرما پشت پام چسبيد به بخاری که موجبات خجالت هرچه تمام تر بنده رو به همراه آورد.....

آرزوم بود توو استوا به دنيا می اومدم..................يعنی آفتاب رو که می بينم (آفتابه رو نه ها آفتابو...) روزم روز می شه.....

پيشنهاد می کنم حتما فيلم «مرد سيندرلايي» رو با بازی راسل کرو و رنه زلوگر ببينيد...البته اگه يکی مثه اون کلی بياد و از اين فيلم براتون تعريف و تمجيد کنه...اونوقت خوب طبيعيه که بيشتر لذت می بريد....................................همش سر کاره....همش.....................................همش................


 

نمی دونم چقدر با قطار مسافرت می کنيد...من در طول اين ۶ - ۷ سالی که تهران بودم حداقل ماهی يکبار رو با قطار مسافرت کردم و وبه ولايت رفتم...در طول اين ۱۰ ساعتی که ادم توی قطار نشسته دوستی هايی پيش می ياد که خيلی عجيب و غريبن و خيلی جذاب....مهم ترين نکته اش اينه که نمی دونم به چه دليلی اينقدر سريع اتفاق می افته...ثانيا همه به طرز شگفت آوری راست گو می شن!!! احتمالا چون در طول اون ۱۰ ساعت دروغ و پز دادن و ...فايده ای نداره.................همه اين روضه ها رو خوندم که بگم ايندفعه که می يومدم ديگه آخرش بود....فکر کنيد جمع ما متشکل از يک خانم ۳۹ ساله (پروين)که تازه ترم سه رشته موسيقی بود....يک محقق شيمی ۲۹ ساله (زهرا) که برای مسابقات تيراندازی با تفنگ بادی داشت می يومد تهران و يک فوق ليسانس کامپيوتر ۳۰ ساله (بهار)که تازه ترم سوم معماری بود!!!!! خلاصه به شيوه خفنی با هم رفيق شديم.....

به قول خواهر کوچولوم چقدر بده که اولين سمتی که به آدم داده می شه خواهر شوهر باشه....!!!!!!! بنده هم در اين سفر با نامزدی داداش کوچيک ترم به اين سمت نائل شدم...خلاصه اگر از خواهرشوهرهای عزيز کسی فن و فون خاصی برای هرچه بيشتر ذله کردن عروس بلده به منم بگه....

اما واقعا حالم از اين رسم و رسومات مسخره به هم خورد....۱۰ جلسه خواستگاری اونم با حضور دو نفری که با هم ۳ ساله دوستن و ماستاشونو از سالها قبل کيسه کردن...بله برون...حالا واسه ما مشهدی ها عقد بالای سر حضرت رضا....نامزدي...شب چله...عيد اول....و و و و ......

راستی پيشنهاد می کنم برين و فيلم <کافه ترانزيت> رو ببينين...البته ديدن فيلم <جيا> با بازی آنجلينا جولی هم خالی از لطف نيست ....به خدا منم ازش بدم می يومد ...اما نظرم عوض شد....ديدن< وزن آب >هم خوشحالتون می کنه....


 

فکر کنم نرخ اميد داشتن هم بالا رفته...حالا ريا نشه ...اما من هر روز عادت داشتم که يک سکه بيست و پنج تومنی ناقابل نثار صندوق های خيريه بکنم و مثلا روزم رو مثل آدميزاد شروع کنم....بماند که در اکثر مواقع عابرينی که شاهد اين صحنه بودن با لطف فراووون جملانی رو مثه اينکه : «می ريزی تو شيکم آخوندا؟» يا « اينو می ريزی که اينا پولدار بشن...بده به من من مستحقشو می شناسم....» يا حتی ...« خانوم اشتباه نکن...حيف پول نيست...؟؟؟»

خلاصه من اين بيست و پنج تومنو همچون نماز يوميه می ننداختم و در همون حين به خدا هم می سپردم که خدايا هوای منو امروز هم داشته باشی ها!!!خدا هم از اون بالا نيشش رو تا بنا گوش باز می کرد و می گفت : برو که باهاتم داداش...

اما الان يه يه ماهيه که انگار نه انگار...اثری از اين لبخنده که نيست هيچی...احساس می کنم خدا همچين می خواد با لنگه کفش بيفته دنبالم و بگه : برو بابا حال نداريم....

فکر کنم توی اين ماه رمضونی اينقدر همه به خدا حال دادن که اين بيست و پنج تومن من ديگه اصلا به چشمش نمی ياد....شنيده بودم می گن بدون چشمداشت کمک کنين ها ...اما آدمه ديگه ...مگه می شه....خلاصه تصميم گرفتم ( حداقل تا آخر ماه رمضون) از فردا با نرخ بالاتری نيش باز خدا رو بخرم....

راستی ... من خوبم....


 

حتما شما هم تو سريال های خارجی بارها بارها ديدين که وقتی دارن سرکار با تلفن حرف می زنن...انگار پليس دنبالشون افتاده...هم کسی که داره با تلفن حرف می زنه به اين سرکار بودنش توجه داه و هم اونطرف خط اين موضوع رو درک می کنه...

اما همه ما ساعات هايی در روز رو به حرف زدن های تلفنی اختصاص می ديم که اغلبشون هم سرکاره و اغلبشون هم طولانيه و اغلبشون هم شخصيه و اين وسط همه بقيه رو می پيچونن که دو کلمه بيشتر با نوه عمه باباشون در مورد اينکه چرا ديشب سر سفره خاله مادربزرگشون يه خورش بود جای دو تا خورش حرف بزنن....

امروز در حاليکه به شدت عجله داشتم تا برسم خبرگزاری ...مجبور بودم که سر راه به يه آژانش قطار سر راهم هم سر بزنم تا برای رفتن به عروسی داداشم بليت بگيرم و دقيقا خانم مسوول اين کار بيست دقيقه تمام بی خيال همه شد و ريلکس به تلفنش ادامه داد و کوچکترين وقعی به نوچ و نيچ بقيه هم ننهاد!!!

اين که نشد سيستم...