| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
خدايا مرسی....بابت همه چی........................... پنجشنبه وقتی اونهمه احساس تنهايی داشتم و از اينکه هيشکی باهام نيست که برم کوه و احساسايی تقريبا عينهو مريم گلی پيدا کرده بودم و همينجوری غری بود که به خدا می زدم که اين انصاف نيست .....خلاصه يکی از دوستای قديمی ام رو در مراسم افطار مشهدی ها! ديدم ....دوستی که برام واقعا همون موقع هم يه دوست معمولی نبود و من ۶ سالی بود که ازش بی خبر بودم... نمی تونم بگم چه جوری لقمه تو دهنم گير کرد وقتی ديدمش و اونکه به دليل دماغ ليلون وار من ...با تاخيری چند ثانيه ای منو شناخت....خيلی خوب بود.... صبح جمعه رفتيم کوه و به اندازه ۶ سال حرف زديم....در اينجاست که اين حرف يلدا مصداق پيدا می کنه. * من موضوع پايان نامه ام رو مشخص کردم و از اين بابت خيلی خوشحالم ...بررسی شخصيت خانوم دالووی در رمان به سوی روشنايی ويرجينيا وولف و تطابقش با سه تا زن های فيلم ساعت ها بر اساس نظريه نریتولوژی يا همون روايت پردازی..............اين يعنی اينکه خيلی قراره موضوع توپی بشه...اسمش فقط سه خط شد!!!!! * صبح يه گنجشکه توی شمشادها گير کرده بود و دنيا رو گذاشته بود رو سرش....اما به سرعت برق و باد يه گنجشک ديگه که فکر کنم يا زنش بود يا قرار بود بشه اومد نقش فرشته نجاتو واسش بازی کرد... * راستی امشب و پس فردا و پسون فردا شب که شب قدره دعا يادتون نره..... ۱ تو فکر می کنی توی دنيا چيزی بهتر از فيلم و ادبيات و موسيقی واسه عشق کردن...واسه زندگی کردن آفريده شده....؟ چيزی هست که آدم تا اين حد بتونه خودش رو برای ساعت ها توش گم کنه...؟ ۲ دنيای بچه ها و پيرمردها هميشه يه دنيای عجيب و غريبه...پر از بی منطقيه...واسه همين خيلی راحت می شه توی اين دنيا به اوج رسيد...اوجی که هرگز منطقی بودن اجازه اش رو نمی ده که ما بهش برسيم...حتی اگه آدمای عقل گرايی هم نباشيم باز انگار اونقدر زير فشار اجتماعيم که بايد به عاقل بودن تمارض کنيم.... ۳ يه جايی توی کامنت های يه وبلاگی می خوندم که بهانه های آدما کوچيک شده...می خواستم تصديقش کنم و بگم که دلخوشی ها هم کوچيک تر....داشتم فکر می کردم که در حال حاضر بزرگ ترين دلخوشی من ديدن هر شب برره است!!! از اينکه يک ساعت به هيچ چيز جز خل و چل بازی های اين جماعت فکر نمی کنم...احساس خوبی دارم.... ۴ بالاخره اين نمايشگاه معروف گنجينه رو توی موزه هنرهای معاصر ديدم که با اسم جنبش هنر مدرن برگزار شد و تا آخر مهر هم ادامه داره....خوب تقريبا ۷۰ درصد تابلوهارو نفهيدم...اينکه يه خط زرد توی يه تابلوی سفيد چه معنی می ده و يه تابلوی کاملا سياه يعنی چی ...چيزی رو به جز سر درد برام به همراه نداشت.....اما ديدن تابلوهای فوق العاده پيکاسو به خصوص اثر نقاش و مدلش و آثار مونه خيلی خوب بود و پيشنهاد می کنم تا تموم نشده (تا آخر مهرماه هر روز تا ساعت ۶ عصر) بيرن و ببينينش... اينم بگم که با ديدن تابلوی پيکاسو حس می کنين که تو ايران نيستين! از آزی مثه هميشه ممنونم که تنهام نذاشت... ۵ حس می کنم داره يه چيزايی عوض ميشه...داره يه اتفاقاتی می افته...انگار دارم يا بچه می شم يا پير..... خيلی باحاله.... خودش بود....ديدمش...با چشمايی که می درخشيد... با کفش های کتونی...شلوار جين...با شور و هيجان...لهجه عالی و باسواد...سنش هم خيلی کم بود...شايد ۲۸ يا سی ماکسيمم... اصلا حواسم ديگه به کل سر کلاس پرت شد...هی دستشو از جلوی چشام تکون می داد که حواسم جمع بشه...اما من اصلا اونجا نبودم...عروسی کرده بود و کيفش اسپرت بود.... تمام مدت داشتم فکر می کردم...اووووه بچه يعنی تو هم می تونی مثه اين بشی ...ببين هنوز با همون بچگيش اومده داره درس می ده...با شلوار جينشو و کتونيش ...با برق چشاش...دکتراش فلسفه بود...پايان نامه اش رو روی ادبيات انگليسی کار کرده بود...عالی بود...من می تونم.... خوشحالم... اون حسابی درگيره...بعد از يه ماه دوری فقط دو روز ديدمش و باز رفت تا ۱۰ روز ديگه... |
||
|
|