كنسرو حرف هاي من
 

« - چی خوردی؟ حالت خوبه؟
   - گریه خوردم...........
   - يعنی چی؟
   - آخه اگه گريه کنی و يه وری دراز کشيده باشی که گريه هات بره تو حلقت...اونجوری گريه خوردی...........................................................................................

سانی اينا رو گفت و مرد.»

اينا چند خط از ديالوگ های نمايش فنز به کارگردانی محمد رحمانيان که من ديشب ديدمش.......می دونم که خيلی بليتش سخت گير می ياد... اما تا تموم نشده حتما برين و ببينينش... بازی ها ی خوب... دکور مناسب... و از همه مهم تر به نظر من متن عالی اين نمايش باعث شده اينقدر اين کار خوب از آب در بياد.............................

همه چيز خوب بود حتی از توی بالکن ايستادن هم خسته نشدم....مرسی که بازم بليت گرفتی...اما کاش بودی ...باور کن اگه بودی «فنز» می تونست تبديل به يکی از بهترين تئاترهايی بشه که ديده بودم.....


 

هميشه و هر روز آدم در معرض تصميم گيری قرار داره......

اين موضوع رو امروز فهميدم... شايد دير باشه...اما قضيه آب و ماهی و تاره...اينا ديگه...

امروز رفتم پيش رئيس جديد با نيش تا بناگوش باز...گفتم نمی يام...واقعا تصميميدم!!! خوشحالم چون يه عالمه واسه خودم هدف طراحی کردم و البته اميدوارم که عملی بشن...يه فيلمنامه واسه ترجمه...هزارتا مصاحبه ای که انجام شده و پياده نشده... کلی مطلب نوشتنی و اينکه دنبال چند تا آموزشگاهم واسه تدريس زبان...اگه کسی سراغ داشت حتما بهم بگه...

مامانم اينا از فردا به مدت يک هفته تو خونه من لنگر می ندازن و اينا...امروز صبح هم حسابی به خاطر حرفای احمقانه فاميل مامانم اعصابمو به هم ريخت که چرا فلان روز خونه فلان دختر فاميل نرفتی و حالا بهش بر خورده و مادرش تو مهمونی به ما سلام نکرد و تو چقدر احمقی و....................اميدوارم از فردا دوباره مجبور نباشم به خاطر اين چيزا هم به کسی جواب پس بدم.....................................واقعا اين ارتباطای فاميلی احمقانه است.....بدجوری....جز يه مشت خاله زنک علاف هيچ آدم سالمی توشون نيست....


 

آن مرد آمد نه با داس که با یاس

و امروز می رود نه به خانه که به خاطره

 

این اس ام اسی بود که دیروز برام از یک دوست رسید...

پشت سرش ویژه نامه ایران واسه رفتن خاتمی در اومد، ویژه نامه ای که حسابی دل آمدمو می سوزوند.....................................................................................................

 

برام جالبه که هزار انتقاد به این بشر می شه اما همه یه جور دیگه...یه جور کاملا متفاوت و غریب دوستش دارن...

 

امروز شرق تیتر قشنگی زده بود، کنار عکس ترور قاضی مقدسی نوشته بود:" پایان عصر خاتمی".................................................................................................

دلم براتون حسابی تنگ می شه... هنوز هم تنها کسی هستی که از اینکه بهش رای دادم پشیمونم نشدم و هیچوقت خوشحالی اون روزها رو فراموش نمی کنم......................................................................................................

جای خنده های همیشگی تو... شیک پوشی ات که به قول ابراهیم نبوی انگار همیشه به جای عبا و عمامه ، کت و شلوار هاکوپیان پوشیده بودی رو دیگه این آخوندا تکرار نمی تونن بکنن...

صادق هدایت میگه : " این خاک ارزش مردن نداره..." ، کسی قدر تو رو ندونست...ما لیاقت همین هایی را داریم که بعد از تو بیان....


 

خرم ديگه؟... ديوونه ام ديگه؟... نمی فهمم دارم چيکار می کنم؟...جوجه ام ديگه...؟ باشه چشم... هرچی شما می گين...اما من که نمی خوام خودمو گول بزنم... دلم اونجاست... گور بابای پول...

روز زن مبارک... !!! البته با ادبيات جديد اين لينکی که گذاشتم ...........................

از امروز اکران فيلم خيلی دور خيلی نزديک شروع می شه... يه فيلم خيلی خوب و عالی ... تصويرهای کوير... رقص های شمال خراسان... روستای مصر ... بازی خوب الهام حميدی و البته لهجه و بازی صميم افشين هاشمی که در نقش يه آخونده... خلاصه پر رنگ... توصيه ام اينه که اگه می خواين احساس آرامش کنين به ديدن اين فيلم برين...

تازه اينقدر اونشب که ما رفتيم به ما خوش گذشت که نمی دونين و دل همتون بسوزه!!! نه نسوزه...چون مقطعی تر از اين حرفهاست...


 

بعضی ها مثل من انگار که کاراشون برعکس همه آدمیزاداس.. من هر چی بیشتر کار می کنم...  بیشتر انرژی می گیرم... انگار به جای انکه خسته بشم... انرژی ام هی بیشتر می شه...

یواش یواش دارم با شرایط کار جدیدم کنار می یام...

دیروز زنگ زد... حسابی عصبانی... گفت چرا نمی یاین؟ اگه فردا صبح سرکارتون حاضر نشین ................................دیدم حوصله ندارم این لحنشو تحمل کنم قطع کردم....دوباره زندگ زدگفت اگه فردا نیاین با آلادپوش باید حرف بزنین!!!(ضمنا گفته باشم که  آلاد پوش رئیس ماست)... دیدم دوباره حوصله شنیدن صدای دادهاش رو ندارم...باز قطع کردم...گفتم : شما که می دونین من مشکل روحی دارم!!! گفت فردا پس بیاین!!!

 

آدما قاطی کردن... وقتی من می خوام اونا نمی خوان و وقتی اونا می خوان ... خیلی دیر شده... فکر کنم گرما هم اثر کرده...

این وسط دلم به تو خوشه که توی این تردیدهای هر روزه من هستی...

 

راستی اين باور قلبی رو حتما بخونین... با حاله...