| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
توی خبرگزاری ما ... که هنوز نمی دونم باید خودمو جزوش حساب کنم یا نه؟ یه فریبا داریم که از دست من همش ناراحته...می گه: " تو همیشه می خندی بعد توی وبلاگت زار می زنی...!!! تو رو خدا یه خوورده شاد بنویس اینقدر افسرده نباش " خلاصه من قرار نیست امروز براتون روضه بخونم ... برین شاد باشین... برای نوشی خوشحالم... گاهی آدم توی زندگی اش اشتباهایی رو مرتکب می شه که هرچی فکر می کنه چرا نمی فهمه... من هنوز تو کف خودمم ... نمی دونم اشتباه کردم اومدم بیرون یا نه!!! به هر حال دارم این هزینه رو پرداخت می کنم... جمله شعاری و فوق العاده منطقی: چقدر خووبه که آدما پیش از اینکه یه اتفاقی بخواد بیفته خودشون رو اونقدر بشناسن و اونقدر روی خودشون کار کرده باشن که در مواقع خاص سرگیجه نخورن و دچار دودلی ها نشن... گاهی پیش بینی و تخیل اثرات مثبت هم داره... از همه مهم تر اینکه فکر می کنم یه سری رفتارها در وجود آدم نهادینه شده و حتی اگه عیب محسوب بشن.. باز تو دوستشون داری و اگه اونا رو ازت بگیرن و بخوان چیزی به جاش بهت بدن... ممکنه اول خیال کنی که خوبه... یا حتی از قبلیه بهتره... اما بعدش داغوون می شه... تیکه های یه پازل رو بهتره کنار هم گذاشت، حتی اگه زشت باشن و تو فکر کنی این بهتر بود کنار یه رنگ دیگه باشه...
من اینجوری نمی کشم... خودم می دونم که نمی کشم... دارم ثانیه به ثانیه پر تر از قبل می شم... عوض خالی تر... به کل از شیرپاکن معاف کردم چشمامو... نیازش رو گریه های پیوسته هر شبم برطرف کرده... دارم بدجوری از جیب می خورم... چیزی کف جیبم نمونده ... از جایی هم هیچ چیزی دریافت نمی کنم... فقط پرداخت... پرداخت... پرداخت ...یعنی تموم می شن اين روزا؟ دیروز یک از دوستام می گفت تو توی بهشتی خودت نمی دونی... شاید اون راست می گفت... شاید در مقایسه با نوشی ، غم من حتی احمقانه به نظر برسه... .............................................................................................. روزی هزار بار از خدا می خوام که کاش نسیم این نبود... کاش اینهمه زندگی رو سخت نمی گرفت... کاش همه چیز اینهمه منو ضعیف نمی کرد...خواسته و ناخواسته تمام انرژی های دور و برم منفی می شن... خواسته و ناخواسته ضربه پذیر شدم... خدایا یعنی می شه این اوضاع عوض شه؟ می شه من توی گذشته زندگی نکنم؟ می شه فقط کمی توی حال باشم... می شه همه زندگیم به خاطر یه نفر که حتی نمی دونه من تو چه اوضاع درب و داغونی دارم دست و پا می زنم نگذره... هدر نره... می شه من دوباره بفهمم کی هستم... می خوام چیکار کنم... چه برنامه ریزی واسه زندگی ام دارم؟.......................................................................... امروز دو تا دختر بچه رو دیدم که داشتن توی پیاده رو بدمینتون بازی می کردن... یه هو توپشون افتاد توی جوب ... قیافه هاشون حسابی تو هم رفت... دعا کردم هیچوقت بزرگ نشن... اونقدر بزرگ نشن که آرزو کنن کاش همه سختی ها به اندازه افتادن یک توپ توی یک جوب کنار خیابون باشه... احساس می کنم دارم تو خلا راه می رم... توی نیستی کامل... با چشمای باز باز باز باز ... فکر می کنم دارم به مرگ نزدیک می شم... شاید هم مردم... شاید هم زنده ام ... دچار یک شاید زدگی عجیب غریبی شدم... شاید خوابم...شاید بیدار... شاید احمقم شاید هم نه... شاید سخته... شاید دارم سخت می گیرم... شاید راست می گم... شاید هم نه... به تنها چیزی که فکر می کنم مرگه.................................................... مرگ پایان کبوتر نیست...
امتحانام تموم شد....احساس آزادی می کنم.... زیاد توی این شش ساله ای که من تهرانم راسته چهارراه پارک وی تا تجریش همیشه برام یه جور دیگه ای بوده... با اون درختای سر به فلک کشیده که از بالا دستای همو گرفتن و به جز روزنه های کوچیک نور اجازه نمی دن چیز دیگه ای تو جمعشون بیاد... من همیشه این عادت رو داشتم که وقتی می خوام فکر کنم... تصمیم بگیرم... یا از پیاده روی لذت ببرم توی این مسیر راه برم ، گاهی موسیقی های مورد علاقه ام رو هم می برم و گوش می کنم، پیشنهاد می کنم امتحان کنید.... اما اگه خیلی وقت باشه که بخواین یه کاری بکنین ... یه جایی برین و گرفتار باشین... گرفتار به همون معنی زنی با چهار بچه و صد سر عائله! اون وقت گرفتاری تون حل بشه و وقت انجام دادن اون کار هم فرا برسه ...اما یه هو مجبور باشین به جای اینکه تنها یا با یک نفری که دوستش دارین برین اونجا، با یه آدمی که یک جو احساس هم بهش ندارین برین بیرون... خدایی همچین یه هوا می خوره توو ذوقتون دیگه.... من یواش یواش دارم با شرایط کار جدیدم کنار میام... دلم واسه دوستای دوساله ام توی خبرگزاری خیلی تنگ می شه... اونقدری که گاه و بیگاه برای موندن سر این کار تردید می کنم... واسه ناهار خوردنهای پرهیاهومون... واسه همه چی ... حتی دعواها و جر و بحث های احمقانه... جنب و جوش همیشگی سرویس... حتی اتاق مصاحبه و روزنامه ها... شنیده بودم که آدم وقتی از یه چیزایی دور می شه تازه یادش می افته که چقدر براش خاطره انگیز بودن، منم این روزا به کسایی که حتی توی خبرگزاری نمی دیدمشون هم فکر می کنم... بگذریم... اینهمه خاطره بازی هم خوب نیست... حتما اکیدا پیشنهاد می کنم که فیلم " 21 گرم " رو ببینین...
گاهی يه جمله هايی چقدر توی زندگيه آدما به کمکش می يان....مثه اين جمله از فيلمBitter moon که می گه : اينو بدون که هرکاری تو بکنی...من قطعا می تونم بهترش رو انجام بدم... خدايی اعتماد به نفس می ده ديگه...راستی حتما بگم که مريم عزيز ين فيلم قشنگ رو بهم داد ...توصيه می کنم ببينيدش.... ............................................................................................................ بگذريم...اينقدره خسته ام.......................................................... .................................راستی من بعد از دوسال و نيم کارم رو عوض کردم...با خودم می گم پس می شه به هر چيزی که وابستگی شديد هم حتی داشت... تغييرش داد... |
||
|
|