كنسرو حرف هاي من
 

من و شوهرم هر دومون متولد نيويورک هستيم اما ايران بزرگ شديم....بعد که ازدواج کرديم رفتيم اونجا....اونجا عکاسی خوندم.....شوهرم هم درس می خونه اونجا...اسم رشته اش خيلی سخته ...اسم دقيقشو بلد نيستم ....اين قهوه ها چه اسم عجيبی دارن.....چقدر خارجی ان.....شما تا حالا از اينا خورده بودين؟ البته کافی شاپ قشنگيه....!

حالا تصميم گرفتيم برگرديم ايران........دوست دارم ببينم اينجا زندگی چطوريه....کار چطوريه...می خوام عکاسی خبری کنم.....بعد از يازده سپتامبر اين تصميم رو گرفتم....دانشکده ام چسبيده به برج های دوقلو بود...تصوری که من داشتم از قيامت همونی بود که اونجا ديدم....فرو ريختن دو تا برج بلند...پرت شدن آدما از سقف آسمون...گم شدن ما توی دود ساختمونا...اينکه می گن روز قيامت مادر هم بچه اش رو نمی شناسه....واقعا اونجا همونطوری بود....خيلی وحشتناک....يادم مياد از شدت دويدن روسری ام داشت می يفتاد.....بله...من اونجا حجاب دارم....روسری می پوشم.....نه....کسی کار نداره به ما.....راحتيم از اين نظر....

اما يه نکته ای خيلی جالب بود برام.....اينکه  اون روز با اينه همه راه ا بسته بود....اما تمام دکترها در مطب هاشون رو باز گذاشته بودن....مردم ظرف های بزرگ آب دم در خونه هاشون بود....حتی دخترخاله لم کيف پولشو گم کرده بود و وقتی به يه خانم گفته بود...اون کلی هم بهش پول داده بود......من هميشه فکر می کنم واقعا اگه توی ايران هم اين اتفاق می يفتاد...همينجوری بود؟؟؟عمرن....

- تو مطمئنی که می خوای برگردی ايران؟؟؟؟

..........................................خب...............آره...............يعنی ...........به هر حال..................خب..............آره.........کشورمه.............يعنی............


 

می گم دلم می خواد يه رمان بخونم بعد از سالها که منو با خودش ببره به خيال های دور دور دور .....مثه اون رمان هايی که توی دوران دبيرستان می خونديم.....پيچ و خم های عشقی...ماجراهای پليسی که اونا هم نمی دونم چی می شد باز سر از ماجراهای عشقی در می آورد......ار اون کتابا که نمی ذاره تو توی يه صفحه بمونی...نمی ذاره ديکه فکر و خيال کنی.....می بردن ...می بردن...و باز می بردت....نمی ذاره صدای مامانتو وقتی صدات می زنه بيا صبحانه....بيت ناهار...بيا شام....رو بشنوی.....مثه رمان های دانيل استيل....سيدنی شلدون...آلبا دسس پدس....دلک برای ۱۸ سالگی تنگ شد......

فکر کنم تاثير هوای بهار هم هست....چند وقت ديگه که اقاقياها هم در ميان....از الان همه چی حال و هوای عيد داره.....حسش نمی کنی؟؟؟؟


 

تئاتر شهر با يه عالمه صندلی خاليه.....کمتر کسی شايد شانس اينو پيدا کنه که ساعت ۲ نصفه شب بتوه توی سالن اصلی تئاتر شهر وقتی خالی خالی خالی و به دور از هر صداييه راه بره و به يه موسيقی آروم گوش کنه....فکر می کنی چقدر قصه ها که روی اين صحنه گفته نشده....چقدر بازيگرها موهاشون روی اين سن سفيد نکردن....چقدر دو نفرهايی که با هزار آرزو پا به اين سالن نذاشتن.......و باز چه قصه هايی که گفته نشده....خوب که گوش کنی تمام ديوارهاش برات به اندازه هزار و يک شب قصه دارن................................................................ژ

.......................حالا................يه گربه از لا به لای صندلی ها می پره جلوت و بهت می گه از تو خيالا بيا بيرون که بيرون هزار تا قصه نگفته تر هست......