كنسرو حرف هاي من
 

هپی برس دی تووو می....هپی برس دی توووووو می....هپی برس دی تو نسيم....هپی برس دی توووووووو می................

اوووه ....تولدم مبارک......................................................

.......................................

بابا خارج...!


 

آخرين کلاس دانشگاه هم تموم شد....چه زود اين يک سال و نيم گذشت....از ترم ديگه درگير پايان نامه می شم....هور اوم نمی شه که دلخوشی عصرهای سه شنبه رو ندارم....

همه ما يه زمانی می فهميم پشت ميز و نيمکت نشستن....همکلاسی داشتن...انتظار زنگ تريح...حرفهای يواشکی گوشه کتاب ها....دويدن برای رسيدن سر کلاس....پوشيدن لباس های نو و پز دادن به همکلاسی ها.....مسخره کردن استادها....ضايع کردن هم سر کلاس ها.....رد و بدل کردن جزوات(اين يکی رو به خدا من نداشتم....)....استرس شب های امتحان و ليست نمره های پشت شيشه....................................يه عالمه لذت دست ندادنی ديگه.........

ياد همشون به خير.......................


 

هر روز که با اتوبوس ميام...يه آقای جوونی هست که دقيقا اين ديالوگ رو می گه:

سلام خانوما...خانومای مهربون...مهندسم....ولی اسکاچ می فروشم....کار که عار نيست هست؟؟؟ به ناموس مردم که نگاه نمی کنم... معتاد که نشدم...سيمی ۲۰۰ معمولی ۱۰۰ چرخ زندگی منو بچرخونين که به دست شماست...ببينين من مهندسم و مجبور شدم که اين کار رو بکنم...اصلا هم ناراحت نيستم......

بعد همه ازش اسکاچ می خرن

بعد اونم با يک پوزخند درست حسابی موقع پیاده شدن رو می کنه به همه و می گه....آره مهندسم....مهندس اسکاااااااااااااااااچ...

و بعد فک همه می افته......