كنسرو حرف هاي من
واقعی تا حدی ترسناک

راستش فقط یه ماه و نیم مونده....مقدار زیادی می ترسم! از همه چی....هم خوشحالم و هم خودمو آماده می کنم برات و هم می ترسم. میدونم که قراره زندگیمو کن فیکون کنی....امیدوارم آروم باشی....خیلی اذیتم نکنی....با هم دوست باشیم....

خدایا میترسم که برای همیشه یا مدت زمان طولانی خودمو فراموش کنم....بی خیال آرزوهام....کارام....و خیلی چیزایی که دوست دارم بشم....خدایا حالا که لطف کردی و دادی....جنبه اش و صبرش رو هم خودت مرحمت کن....بذار جای این ترسها رو امید بگیره.....


شریک....عمرا!

این روزها که تو در جان من نفس می کشی را سخت می توانم توصیف کنم...اصلا دلم نمی خواهد و البته نمی توانم این روزها و احساسم را با کسی شریک شوم... بی واسطه...بی مهابا...بی هیچ بهانه ای دوستت دارم....امیدوارم تو هم وقتی بزرگ شدی از دوست داشتنم حفلظت کنی....امیدوارم تو همچون دیگران با من تا نکنی.....


مثل ندانستن

عزیزم.....بی دلیل مشخصی دوستت دارم ....اما راستش حتی ذره ای نمی شناسمت....تا چند ماه آینده هم که با هم چشم تو چشم بشیم بعیده که شناخت واضحی ازت پیدا کنم اما میخوام اینو بدونی که اصلا احساسم دربارت واضح نیست....نمیدونم چه آینده ای منتظرته....هیچ نمیدونم ما کار درستی در حق تو و مهم تر از اون خودمون کردیم یا نه....تو مثل مرگ هستی برام.....از حیث ناشناختگی....نمیدونم با اومدنت توی چه ورطه ای میفتم....چه لایی سر خودم و آینده ام میاد یا شایدم برعکس چه اتفاقای خوبی انتظارمو میکشه....

اینقدر این روزها فکرم در تلاطمه که نای عمیق شدن بیشتر روی تو رو ندارم....می بینم تو زمانی که هیچی سر جای خودش نیست تو قصد این سفر بزرگ رو کردی....البته تو زندگی من کی همه چی سرجاش بوده که حالا بار دومش باشه؟.....

کاش راهی برای یه امیدواری قطعی....یه آرامش پایدار یا حداقل پایدارتر....یه ایمان یه یقین وجود داشت....نه اینکه بیخودی دل سپرد و منتظر شد تا اومدن تو....

کاش یکی بود که به من می گفت باید تو بیای تا خیلی چیزا حل شه....خوب شه...بهتر شه....تا دنیا رنگی ت  شه....نه اینکه هییه صدایی توی گوشم بخونه که تو اشتباهی بودی و نباید میومدی و اصن اشتباه شده که قراره بیای....چقدر  لم میخواد حالا که راه پس و پیش ت ارم امیدوار بشم به چیزی...به دستاویزی...به حکمتی...


اتفاق بزرگ!!!

به زودی یه اتفاق خیلی بزرگ تو زندگیه من میفته....یه اتفاقی که واقعا نمیدونم چقدر براش آماده هستم....راستش خیلی دروغه اگه بگم که خیلی تلاش کردم چون نکردم....

اون چیزایی که دتبالشم و میخوام هنوز اتفاق نیفتادن....هنوز اون ثبات شخصیتی لازم رو که دوست دارم داشته باشم ندارم.....یه روز از فرط عاشقی در حال مرگم و یه روز معمولی....شاید گفتن این حرفا تا این اندازه راست و حسینی توب نباشه اما من میزنم بلکم فرجی شد....

این روزااگه مثه آدم و درست درمون نماز بخونم فقط یه دعا دارم از خدا و اون آرامش طولانی برای زندگیمونه......اما نکتهء جالب اینه که همین بنده که این دعا رو میکنم خودم در صف اول برهم زنندگان آرامشم.....!!!!!!اصن انگار آدمیزاد اینجوریه....هرچیو بیشتر بخواد .....بیشتر ازش دور میشه....اما خدایی فکر کنم دلیل روانی هم داره یعنی اینکه آدم وقتی یه چیزی رو خیلی میخواد اتفاقااز استرس از دست دادنش یهو به استرس میفته و اون چیزی که میخواد یا از دست میره یا کمه کم میشه.....

من الان حسابی دلم میخواد که سکوت پیشه کنم.....با عقل بیش از احساسات رفاقت کنم....و آرامش خودم و اطرافیانمو حفظ کنم....اونم توی جامعهء کاملا مریض ما که هم مارو مریض کرده هم دیگرانو....همه آماده فریادهای رعدآسا و ابروهای درهم کشیده اند.....از خنده هایتو هم جز سوء استفاده کار دیگه و واکنش دیگه ای از دستشون برنمیاد....

خداجوووونم....خدای شب های قدر که همین چندوقته پیش بود.....خدای ستارالعیوب....خدایی که لطف تو صدبرابر جرم ماست....بیا و این بار هم یاری کن و منو ببخش و آرامش بده....بیا این بار هم تمام قد کنارم وایستا....تو که میدونی خودت چقدر دربندم....چقدر محتاجم و چقدر از سر نیاز خیلی وقتا زمین و آسمونو بهم میدوزم.....لطفا این بار هم بزرگواریتو اساسی نشون بده و بذار آرامش برگرده....

میمیرم برات خداجون که نگات فقط برنگرده ازمون.....خدایا آمادم کن لطفا واسه اون اتفاق بزرگ.....


ماهی قرمز

خدایا ....نکنه از غصه بمیرم....

نکنه نتونم تحمل کنم....نکته دلم بترکه ...

خدایا به خدا خودم از حال و روز خودم می ترسم...دارم دیوونه می شم

خدایا چرا نمی تونم درست تصمیم بگیرم؟

چرا نمی تونم قدرتمند باشم

حافظهء ماهی قرمز دوثانیه است....چرا ماهی قرمز شدم من؟ چرا اینقدر فراموش کارم؟

خدایا یه وقت کوچیک اگه برام بذاری

اگه فقط یه هوا یه هوا بهم نگاه کنی و به زندگیم فکر کنی همه چی حل میشه ها

خرجی داره مگه برات؟

دلت میاد؟ دلت نمی سوزه برام؟

خدایا نذاری بمیرم....خدایا ضعیف شدم....

خیلی ضعیف شدم....

خدایا نذار بمیرم....


اینترنت...اینترنت دوست داشتنی

مطمئنم بارها و بارها برای شما هم این سوال پیش اومده که از خودتون بپرسین واقعا مردم قبل از اینترنت چیکار می کردن؟ اصلا خودتون رو یادتون میاد که چیکار می کردین؟ تحقیق های مدرسه هامونو اصلا چه جوری انجام می دادیم؟ واقعا؟ من که اصلا یادم نمیاد....یعنی کلا به یاد آوردن زندگی قبل از گوگل واقعا برام سخته....

از طرفی تا اونجایی هم که یادم میاد همچین مردم ایلون و ویلون کتابخونه ها نبودن؟پس یعنی چی بودن؟ باسوادتر بودن؟ بی سوادتر بودن؟ والله من که مخم قد نمیده اما همینو می دونم که بسی خدا رو شاکرم از اینکه در عصری به دنیا اومدم که این پدیده نازنین توش وجود داشت....واقعا حسرت می خوردم اگر بعدنا یکی توی بهشت پیدا می شد و از خاطرات اینترنتی اش برام تعریف می کرد و من اصلا نمی دونستم چیه... حتی با وجود همه این فیلترهای احمقانه اما باید قبول کرد که هیچ رقمه نمیشه بدون این اینترنت دوست داشتنی زندگی کرد...

امشب دنبال چند تا مدل نقاشی آبرنگ بودم  که یه هو بعد از دیدن یک نقاشی از یه فانوس دریایی، تصمیم گرفتم همین مساله رو سرچ کنم. یعنی :"نقاشی آبرنگ با موضوع فانوس دریایی"....باورتون نمیشه چند صد صفحه وا شد....خودم خسته شدم بعد از دیدن ده بیست صفحه اش و چند تا انتخاب کردم...

حالا فکر کنین اون مادر مرده ای که توی سال 1300 توی یه شب گرم تابستونی مثل من هوس نقاشی کردن به سرش می زده باید چیکار می کرده بنده خدا؟ تا صبح هی تصور می کرده. ...فیلم درست و درمون هم که نداشتن که حداقل تصویر ذهنی اش براش الهام بخش باشه...بنابراین دست آخر می گرفته می خوابیده و صبح ماکسیمم کوزه ای، سیب و پرتقالی، کلاغی یا قیافه خودشو تو آینه می کشیده!!

آدم وقتی نمی دونه چرا باید خدا رو شکر کنه...می تونه به نظر من به همین دوست ثابت و صمیمی و همیشگی به نام اینترنت فکر کنه....بازم می گم حتی توی ایران که اسم چارلز دیکنز هم به انگلیسی فیلتر میشه!!!


تغییر آدمیزاد !

ادم چقدر زیاد می تونه در طول ده سال یا دوازده سال تغییر کنه...شاید البته باشن آدم هایی که اینطوری نیستن و نبودن اما من واقعا امروز متوجه شدم که میزان تغییرم در این ده دوازده سال گذشته چقدر زیاد بوده....

راستش دلم برای همون موقعا تنگ شده....اون موقعا بیشتر خودم بودم تا الان...اون موقع ها بیشتر حواسم به حفظ خودم بود تا مثلا ده سال پیش که یهو وا دادم....الان دلم برای اون خود واقعی تنگ شده...هر چند گاهی احساس می کنم کشش و انرژی و توان بودن مثل قبل رو ندارم...

یادمه یه بار داشتیم توی سال 83 یا 84 سر کلاس دکتر نجومیان داستان "مردگان" جویس رو می خوندیم که توی تحلیلش می گفت :" همیشه گذشته قوی تر از زمان حاله" ...

شاید به همین دلیل هم هست که من دلم برای گذشته بیشتر تنگ میشه...چون آدم همیشه از خاطرات گذشته اش یه بت میسازه....

اما راستش با ووجد همهء این حرفا می دونم که اون موقع خیلی چیزای بهتری در وجودم داشتم تا الان...حداقل میزان اعتماد به نفسم از 8 سال پیش تا الان به طرز اعجاب انگیزی بالاتر بود....

 

امسال هیچ کاری که در حق خودم نکنم می خوام یه سری رفتارای بد رو از خودم بگیرم و همینطور یه سری چیزا رو برگردونم....

انشالله...

انشالله

انشالله


دوباره جشنواره!

ای خدا...

نزدیکی های دیوونه شدنم دیگه از فرط کار...

خیلی خیلی خیلی شلوغ و پلوغم...

خدا رو صدهزار بار شکر که ملت توی بهمن ماه انقلاب کردن ...و این دهه فجر و تایم جشنواره ها افتاده توی بین ترم دانشگاه ها....

اگه قرار بود ملت توی آذر انقلاب می کردن و این جشنواره ها میفتاد وسط ترم...من باید چه خاکی بر سر می ریختم؟؟؟؟؟


استوا

به قول سهراب عزیز این بار:

سفر مرا به زمین های استوایی برد....

 

استوا دیدنی بود...من تنها چند جای مختلفش رو تا به حال توی زندگی ام تجربه کرده بودم و این بار شاید چون تنهایی سفر کردم بیشتر به عمقش رفتم....

آرامش جادویی....نخل های کوتاه و بسیار انبوه...باران های سل آسا....و از همه مهم تر و دیدنی تر و قابل لمس تر ...حیرانی...جادو....بوی عود و هرآنچه که به درون آدمی مربوطه...

من عاشق و واله و دیوانهء سفرم...هرگز در زندگی هیچ چیز به اندازهء دیدن مکان های تازه و دوستی با آدم های جدید و تجربه مکان های جدید بهم لذت نمی ده....

با دوستی در همین سفر بارها و بارها تکرار کردیم:

Carpe Diem

Seize the Day

یعنی به قول خیام "غنمیت شمردن دم"....

در این سفر کارپه دیم رو واقعا تجربه کردم...


بدتر

تردید...........

................تردید............

تردید.........

 

بدترین درد عالم همین تردیده....قبلاها فکر می کردم سرماخوردگی بدترینه...اما الان.......