كنسرو حرف هاي من
تغییر آدمیزاد !

ادم چقدر زیاد می تونه در طول ده سال یا دوازده سال تغییر کنه...شاید البته باشن آدم هایی که اینطوری نیستن و نبودن اما من واقعا امروز متوجه شدم که میزان تغییرم در این ده دوازده سال گذشته چقدر زیاد بوده....

راستش دلم برای همون موقعا تنگ شده....اون موقعا بیشتر خودم بودم تا الان...اون موقع ها بیشتر حواسم به حفظ خودم بود تا مثلا ده سال پیش که یهو وا دادم....الان دلم برای اون خود واقعی تنگ شده...هر چند گاهی احساس می کنم کشش و انرژی و توان بودن مثل قبل رو ندارم...

یادمه یه بار داشتیم توی سال 83 یا 84 سر کلاس دکتر نجومیان داستان "مردگان" جویس رو می خوندیم که توی تحلیلش می گفت :" همیشه گذشته قوی تر از زمان حاله" ...

شاید به همین دلیل هم هست که من دلم برای گذشته بیشتر تنگ میشه...چون آدم همیشه از خاطرات گذشته اش یه بت میسازه....

اما راستش با ووجد همهء این حرفا می دونم که اون موقع خیلی چیزای بهتری در وجودم داشتم تا الان...حداقل میزان اعتماد به نفسم از 8 سال پیش تا الان به طرز اعجاب انگیزی بالاتر بود....

 

امسال هیچ کاری که در حق خودم نکنم می خوام یه سری رفتارای بد رو از خودم بگیرم و همینطور یه سری چیزا رو برگردونم....

انشالله...

انشالله

انشالله


دوباره جشنواره!

ای خدا...

نزدیکی های دیوونه شدنم دیگه از فرط کار...

خیلی خیلی خیلی شلوغ و پلوغم...

خدا رو صدهزار بار شکر که ملت توی بهمن ماه انقلاب کردن ...و این دهه فجر و تایم جشنواره ها افتاده توی بین ترم دانشگاه ها....

اگه قرار بود ملت توی آذر انقلاب می کردن و این جشنواره ها میفتاد وسط ترم...من باید چه خاکی بر سر می ریختم؟؟؟؟؟


استوا

به قول سهراب عزیز این بار:

سفر مرا به زمین های استوایی برد....

 

استوا دیدنی بود...من تنها چند جای مختلفش رو تا به حال توی زندگی ام تجربه کرده بودم و این بار شاید چون تنهایی سفر کردم بیشتر به عمقش رفتم....

آرامش جادویی....نخل های کوتاه و بسیار انبوه...باران های سل آسا....و از همه مهم تر و دیدنی تر و قابل لمس تر ...حیرانی...جادو....بوی عود و هرآنچه که به درون آدمی مربوطه...

من عاشق و واله و دیوانهء سفرم...هرگز در زندگی هیچ چیز به اندازهء دیدن مکان های تازه و دوستی با آدم های جدید و تجربه مکان های جدید بهم لذت نمی ده....

با دوستی در همین سفر بارها و بارها تکرار کردیم:

Carpe Diem

Seize the Day

یعنی به قول خیام "غنمیت شمردن دم"....

در این سفر کارپه دیم رو واقعا تجربه کردم...


بدتر

تردید...........

................تردید............

تردید.........

 

بدترین درد عالم همین تردیده....قبلاها فکر می کردم سرماخوردگی بدترینه...اما الان.......


مانتوی جیب دار

1

...چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی...

دلم به آفتابی خوش است که از پس این شب بیرون بیاید...می دونم که میاد آفتاب...خدا که هست...زمین که هست...باد که هست...من که نمردم...آفتاب میاد ...مطمئنم

 

2

دیروز رفتم پیاده روی...داشتم خیلی لذت می بردم با هندزفری توی گوشم که از توش موسیقی های بی نظیر می شنوم...یه هو بعد از چند لحظه احساس کردم که چقدر به ماتوی جیب دار نیاز دارم....مانتوم جیب نداشت...هی سعی کردم دستام رو فراموش کنم...اما راستش خیلی موفق نبودم...

همین کمی ازلذت فراوونم کاست...! اما خیلی خوش گذشت....همینکه آفتاب بود خودش به دنیا می ارزید....برگشت به سایز 38 هم که خیلی براش تلاش کرده بودم موفقیت آمیز بود...شدیدا از درون بابت این ماجرا شادم....

3

خدایا نمی شه این پائیز نیاد؟ یا اگه میاد آفتاب نره...وقتی میاد دلم می خواد همه روز خواب باشم و بیفتم تو تخت....همه کارهام رو هم نشستنکی انجام بدم!


جیران

جیران مرد...

نه الان...دو سال پیش...اما من الان فهمیدم....سه روز پیش...وقتی داشتم در به در دنبالش می گشتم...اما در به در دروغ محضه...چون دو سال بود که می خواستم بهش زنگ بزنم...اما زنگ نزدم... می خواستم برم دم در خونه شون اما نرفتم...اما دفعه قبلی از حرم که برگشتم می خواستم برم دم خونه شون اما باز هم گفتم...سر ظهره...گرمه...باشه عصر... و این عصر هیچوقت نیومد...هرچند اگه اونروز عصر هم رفته بودم باز فرقی نمی کرد...جیران دو سال پیش مرده بوده...من الان فهمیدم...دقیقا دو سال پیش ...یعنی از همون زمانی که من تصمیم گرفتم دنبالش بگردم...

تو دوره دبیرستان با جیران بودم...خیلی به هم نزدیک بودیم...جیران شاعر بود...خیلی هم ناز بود...مثه شعراش...مادرش آلمانی بود و نقاش... از "قهرمان" های مشهد بودن و شازده قاجار بودن. باباش هم که ظاهرا یک سال بعد از جیران فوت می کنه...خیلی اخلاق های بامزه ای داشت...اون موقع ها که بچه بودم همیشه بارم اخلاق هاش جالب بود...هر وقت زنگ می زدم خونه شون و می گفتم که می خوام بیام پیش جیران...عین خارجی ها از من سوال می پرسید که "واسه چای تشریف می یارید یا برای عصرانه؟" یا مثلا می پرسید "دقیقا 5 می یان یا 5 و ربع؟"

پریروز دل رو به دریا زدم....زنگ زدم 118 مشهد و شماره قهرمان ها رو پرسیدم...30 تا شماره بود...بیچاره آقای 118 ای برام همه رو پشت تلفن خوند...منم فقط یه اسم قدیمی توشون یافتم "رضا قلی"...گفتم لابد اسم بابای جیران اینجوری بوده....دو سال پیش دکتر نجومیان خیلی اتفاقی بهم گفته بود که دختر دکتر قهرمان فوت شده اما از اونجایی که آدم همیشه تصور میکنه که نزدیکان خودش هرگز نمی میرن...گفتم حتما خواهر بزرگه ی جیران "مرجان" که آلمان بوده فوت شده....

زنگ زدم...ساعت 3 و نیم عصر بود...یه خانمی گوشی رو برداشت...گفتم من با جیران کار دارم از دوستای دوره دبیرستانش هستم...شنیدم خواهرش فوت شده...شما تلفنی آدرسی چیزی ازش دارین که من ژیداش کنم؟" خانمه سکوت کرد...گفت:"شما چند وقته از جیران بی خبرین؟" گفتم خیلی زیاد...گفت خواهرش فوت نشده...خودش فوت شده....

حالا هر کاری می کنم مگه گریه ام بند میاد؟ با خودم می گم الان خانمه می گه چه گیری افتادیم ها...سر ظهر ماه رمضون باید خبر مرگ بچه پسرعموی شوهرمو به دوست دبیرستانش که بدم هیچ...شنونده ی گریه هاش هم باشم...

اما خانمه این حرفا رو نزد برعکس با آرامش با من و گریه هام راه اومد و به همه ی سوالام جواب داد...

جیران دو سال پیش سرطان مغز می گیره...آلمان زندگی می کرده...ازدواج کرده بوده اما بچه نداشته...حالا هم دیگه توی این دنیا نیست...

نمی دونم دو سال پیش وقتی اینهمه بهش فکر می کردم و به صرافت این افتاده بودم که هرطوری هست باید پیداش کنم...اونم یعنی داشته به من فکر می کرده؟ یعنی اونم داشته دنبال من می گشته؟

حالا...حالا که مرده....دارم توی فیس بوک دنبال اسمش می گردم...به قول فرید جینگلبرد "مسخره است نه"؟ هیچ جیرانی توی فیس بوک نیست...چون اون موقعی که جیران مرد...فیس بوکی در کار نبود....

شروع می کنم به مرور اسمای دوستام توی ذهنم...می خوام بیارم این اسما رو روی کاغذ و بگردم دنبالشون...قبل از اینکه اونا نتونن منو پیدا کنن یا بالعکس...


داره میاد عید...به به...

١

کلا با اینایی که وقتی عید می یاد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده هیچ میونه ای ندارم...نه لباس نو می خرن...نه شور و شوق سفر دارن نه سفره هفت سین چیدن و فکر کردن به نوآوری تو چیدنش سرحال میاردشون...و تازه از همه بدتر تصور می کنن لابد خیلی روشنفکرن! که اینجوری فکر نمی کنن...می دونی...نمی دونن که چه لذتی رو از خودشون دریغ می کن...

با اینکه یه حرف کلیشه ای تر از کلیشه ایه اما منم معتقدم به اینکه آدم بهتره به جای اینکه فقط خونه اش رو بتکونه و تمیز کنه دلش رو هم آب و جارو کنه....خودم که امسال دارم شدیدا برای چنین دستاوردی تلاش می کنم...تا که چه پیش آید و چه در نظر آید....

عیدی برای خودم کلی کتابای شاهکار خریدم و کلی از این بابت راضی هستم...احساس می کنم که بهترین عیدی رو به خودم دادم...البته از دوستان و آشنایان نزدیکی که قصد عیدی دادن دارن می خوام که با خوندن این مطلب پشیمون نشن و اونا کار خودشون رو بکنن و عیدی های خودشون رو بدن که بنده پیشاپیش دستبوسم....

٢

گفتم کتاب...یاد یه خاطره ای افتادم از همین چند روز پیش در یکی از همین کتابفروشی های مهم خیابون کریم خان که یکی از چند پاتوق بنده برای خرید کتابه...از اونجایی که امسال تصمیم گرفتم برای خودم عیدی کتاب بخرم-این به این معنی نیست که کلی لباس نخریدم ها- رفتم کتابفروشی. از اونجایی که دختر خانومی که اونجا ایستاده بوده سعی کرد با گفتن جمله "می خواین کمکتون کنم؟" نظرم رو جلب کنه من هم بهش اعتنا کردم و گفتم باشه...تقریبا از هیچ کدوم از پیشنهادهایی که بهم داد خوشم نیومد...همون موقعها بود که یه دختر جینگول دیگه ای هم اومد تو و شروع کرد به کمک کرده شدن توسط همون دختر کتابفروش! آقا کلی سلیقه هاشون یکی بود-متاسفانه!!! بعد من که بسیار تو موود خوندن یه رمان عاشقانه معاصر بودم به این خانم کتابفروش درباره خواسته ام گفتم و این گفتن همانا و شنیدن حرف بنده به این دو فرهیخته گرامی همان...کمثل اینکه بنده فحش نثار این بزرگان کرده باشم....

با چنان قر و غمزه ای به من نگاه کردند و با پوسخند شروع کردن به صورت رسمی نظرات من رو در زمینه کتب انتخابی مسخره کردن که بیا و ببین....تازه اون دختر جینگوله طی حرکتی اعلام کرد که فلان کتاب رو به زبان اصلی خونده و فلان و بهمااان! در اینجا دیگه دیدم به هیچ عنوان سکوت جایز نیست! مجبور به اظهار فضل شدم !

به هر حال در انتها من کتابای خودم رو برداشتم و رفتم....

موقع حساب کردن دم صندوق کتابای طالع بینی کوچولو موچولو گذاشته شده بود و من هم توی نوبت ایستاده بودم....شروع کردم به خوندن طالع بینی مرد خرداد و اون بخشی از طالع بینی که به ازدواج مرد خردادی با ماه های مختلف می پردازه و من هم طبیعتا خرداد و دی رو خوندم....اوونقدر مطلبش بامزه بود که من هرکاری کردم نتونستم جلوی قاااه قاااه صدادار خنده ام رو بگیرم...حالا فکر می کنین در چنین لحظات مهیجی کی کنارم بود...بله دقیقا...همون دختر جینگول روشنفکر نما...من هم در اون وانفسا تنها چیزی که تونستم بگم بهش این بود که :"خیلی بامزه ان این کتابا"! و می دونین اون هم باز یکی از اون نگاهای احمقانه اش رو تحویلم داد! انگار با یه ابله یا شاید ابله ترین موجودی که تا به حال دیده بود مواجه شده بود!

اما من!...ها ها هاها...فکر کردین ناراحت شدم؟....وا اسفا...هرگز...حتی اپسیلونی! اتفاقا دلم براش سوخت که اینقدر خودش رو سفت کرده بود! شل کن بابا....اتفاقا هرچی اثر بزرگ و موندگار هست اتفاقا همین آثار عاشقانه است...بابا به خدا ما هم کم اثر درست درمون و ابزورد نخوندیم...اما که چی مثلا...؟ اصلا چه منافاتی هست بین این و آن؟

٣

نمایش "درس" اوژن یونسکو رو به کارگردانی داریوش مهرجویی رو پریشب دیدم...عالی بود...می دونم که خیلی ها خوششون نیومده...اما من خیلی دوستش داشتم...کلی یاد روزایی که سر کلاسای نمایشنامه ارشد دکتر نجومیان خوندیمش افتادم....واقعا آدم به هفتاد سالگی امیدوار می شه وقتی مهرجویی و توانش و فیلمسازیشو می بینه.... با خودش می گه خوب قرار نیست وقتی ۶٠-٧٠ سالم شد دراز به دراز بشم در انتظار مرگ...

۴

خدایا تو رو خدا امسال عید خوبی باشه...به خدا حوصله بدی رو ندارم...فکر کنم وقتشه تو هم رویه ات رو عوض کنی و یه کم بسازتر رفتار کنی!


فیلم...سفر...

١

این مهم هست که من یک امتحان خیلی مهم آخر بهمن دارم...اما این هم مهم هست که جشنواره فیلمه و هرگز هرگز هرگز نمی شه ازش گذشت...واقعا نمیشه...هیچوقت نشده...کاملا به این نتیجه رسیدم که الان سالهاست وقتی  نزدیک جشنواره میشه حال عجیبی پیدا می کنم و دلم می خواد کلا کار و بارو بی خیال بشم و برم فیلم ببینم...از صبح تا شب...

البته خدائیش گاهی حوصله سر بر هم می شه...مثه پریروز که از ٨.۵ صب تا ٢.۵ شب تو سینما بودم! ولی....خوش گذشت...خدا رو به شدت شکر می کنم که دانشگاه ها تو زمان جشنواره تعطیلات بین ترمشونه ...وگرنه من می خواستم چیکار کنم؟ در غیر اینصورت عقده ای به عقده های بیشمار اضافه می شد!

٢

رو سایت خبرآنلاین یک گزارش تصویری از مجله نشنال جئوگرافیک گذاشته شده که شما هم می تونین اینجا کلیک کنین و ببینینش...گزارشه درباره چندتا از قشنگ ترین و البته رمانتیک ترین شهرهای دنیاست ...خوشحال شدم که چند تاشو دیدم...در واقع ذوق کردم...تازه فکر می کنم به زودی چندتای دیگه اش رو هم خواهم دید...این گزارش بهانه ای شد تا یه دفعه دیگه به رویای واقعی زندگیم یعنی جهانگردی فکر کنم...البته تصور می کنم که این رویا رو خیلی دارن ...اما اینکه واقعا آدم بخواد تو مسیرش قرار بگیره مهمه...اینکه واقعا بخوای بری و یه همپای خوب هم داشته باشی...حتما درست می شه...

٣

قاب عکسا مهمن...اینکه شما عکس آدمایی که دوست داری جلو چشمت باشه خیلی مهمه...انگار با عکساشون...محباتوشنم میاد جلوی چشت..انگار عکسا بهانه می شن واسه اینکه آدما رو هی بیشتر و بیشتر به خاطرت بیاری...شاید حتی بهانه این واسه اینکه از دل نرود هرآنکه از دیده برفته است...ما تو خونهء نازنینمون یه میز قاب عکس درست کردیم...هرچند هنوز قاب های روش زیاد نیست اما حسش عالیه...به خصوص وقتی فکر می کنم که قراره چقدر عکس دیگه هم بیاد روش کلی انرژی می گیرم


امروز عصبانی نیستم

تو فیلم خواهران غریب یه دیالوگی هست که همون موقعا هم که بچه بودم خیلی دوستش داشتم....یه جایی دوست دختر شکیبایی (لادن طباطبایی) بهش می گه:

-دیروز عصبانی بودم...بهت گفتم بی لیاقت....امروز عصبانی نیستم....بی لیاقت....

حالا ماجرای شهلا و ناصر محمدخانی و لاله و عشقه....

خیلی علاقمندم بدونم اون لحظه ای که محمدخانی لباسش رو پوشید...بلیتاشو چک کرد و به بچه هاش گفت که بریم...حالا وقتشه...دقیقا تو ذهنش چی می گذشت؟ فکر می کرد داره کجا می ره... و به دیدن چه چیزی؟
یا شاید قبل تر وقتی داشت می رفت که بلیت بخره....به این برنامه ریزی فکر می کرد که ...خب...می رم....اعدامشو می بینم...ساعت 7.5 اینا تموم می شه...یک کم هم می مونم....پس خانوم اگه می شه لطفا بلیت ساعت نه رو بدین که اگه تو ترافیک موندم یه وقت از پرواز جا نمونم....!

 

حسادت از جانب کسی مثل شهلا با آن حد کشنده عشقش، عادی ترین رفتاری است که می شود داشت....اما چه توضیحی می شود برای کلماتی چون وقاحت، قساوت، انسانیت و آدم های دیگر این ماجرا پیدا کرد...

 

خوشحالم که شهلا آخرین لحظه به ناصر نگاه نکرد...خوشحالم که بالاخره فهمید....ای کاش فقط بهای سنگین مرگ مجازات این دانش نبود.

 


هدف گیری در مجس ختم

بعد از سالها دیدمش...اومده بود مجلس ختم...با هم توی یه شب به دنیا اومدیم...همین همیشه باعث می شد که برام جذاب تر باشه....حالا یه پسر یه ساله داشت...

لیسانس گرفته بود...گفتم چی کارا می کنی؟ گفت: گاهی شاگرد خصوصی می گیرم...گاهی کار پوست می کنم....مثه هر ادم درس خونده ی دیگه ای گفتم می خوای درست رو ادامه بدی...؟ خندید...فکر کرد و بعد گفت: تا هدف چی باشه....

گفتم: واقعا....

جمله مثه پتک خورده بود تو سرم....نمی دونم برای چی....دقیقا نمی دونم...اما حس کردم شاید اونی که باخته منم....

طرف داشت از زندگی اش لذت می برد...

همین